تبليغاتX
تصویر

در خیابان های گریه
تاريخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388 ساعت :12:13 بعد از ظهر

بنام خداوندمهربان

به رویایت قسم ، دیشب به خیالت خیالاتی شدم – انقدر از خودم بیرون شدم که یکراست در خیابان های گریه – تنها ، های های کشندۀ شده بودم – ان لحظات را خودم – چشم هایم – و احساس هایم که شاهد بود – میتوانم درک کنم .

گاه گاه به یاد این یک جمله میافتم که بنی ادم اعضای یکدیگراند ... به شک میافتم – ایکاش درک به مفهوم واقعی اش وجود میداشت و یک ارزش همگانی میبود گذشته از همه از نگاه میخواندیم تا قضاوت شکننده نمیبود .

دیشب چون یک حالۀ اشک – در خودبیقرار شدم – مدارگردش – سوختن و ساختن بود شکستن و از هم فروریختن – طبیعت به آین همه زیبایی اش – به سوگواری ام شدت میبخشید و شاید هرچند بلبلان ترانۀ فصل خوشی را سرمیدادند برای من ترانۀ سوگواری حساب میافت .

و صدای تأ سف گیاهان صحرای – بیشتر متأ ثرم میکرد به این معنا که طبیعت ان جا خالی از دسترسی انسان خودش را در نگاهش پرورش میدهد ، بسیار مهربان – دلسوز – هر لحظه را میخوانند و همنوای دارند .

شعله های طوفندۀ یک سوز – ایا میتواند با داشتن علت واحد – معنای واحد داشته باشد ؟

به عقیدۀ من – هرگز معنای واحد نمیتواند داشته باشد – اگر نبود خویشتن ( معشوق ) یک سوز است پس بودش نیز یک سوز میافریند – بهانه ها را به خدمت میگیرد – روح را سرکردانتر میکند اینجا و انجا به دنبال چیزی میگردد که از ارائه ان عاجز است .

دیشب ان دیوانگی هایم تکرار شد – رفتم از طبیعت لذت ببرم بر خلاف دیگران لذت را در قلب تلخی ها می جستم – خندیدن را بسیار زمانی است فراموش کرده ام و تجربه دارم که گریه درد را تخفیف میبخشد و در چنین یک موقیعت خالی از رنگ و بوی ادم ها توانستم خودم را از خودم رها کنم های های بکشم  ، سرخی های دردم را هدیه به لاله های ابدیده بدهم تا این دل درد زا دیگر احساس کوه غم نکند – مهاجم دردها دیگر شوند – سیاهی موهایش زمستانی شود – از برف پیری بهره مند گردد – و این است بهانۀ گریزم از شهر تاریکی و سکوت .

به آفتاب ایمان دارم – در پرتو روشنی اش پرده از روی حقایق بر میدارد و از شب دلزده ام و در برابرش عصیانگرم از اینکه شب گذر ماه مصئون است برای اتفاقاتی که در مقابل روشنی آفتاب یارای چهره نمودن را نتوانند داشته باشند .

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
سال نومبارک
تاريخ: پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت :11:5 قبل از ظهر

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت :12:27 بعد از ظهر

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت :2:38 بعد از ظهر

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت :12:2 بعد از ظهر

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
ستاره
تاريخ: یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت :12:13 بعد از ظهر

بنام خداوندمهربان

روزها به دنبال ستاره ای می گشتم که هر گاه به آسمان نگاه کردم برایم چشمک بزند.روزها در پی یک نگاه قدیمی، یک حرف آشنا و یک صدای عاشق می گشتم.روزها را به امید باران عاشقانه اش و شبها را برای دیدن رویایش سپری کردم.لحظه ها را با فکر بودنش تا انتهای نفسم میشمردم.  می خندیدم به امید گرمی دستانش و اشک می ریختم به خاطر دلتنگی نبودنش. نمی دانستم کیست و کجاست،اما می دانستم که خواهد آمد.عاشقش بودم قبل از آمدنش ، قبل از دیدنش و قبل از شناختنش . کودکی ام همچون نوجوانی و نوجوانی مثل جوانی سپری شد.و من همچونان در پی نیمه ی گمشده خورشید ها را می شمردم و به ماه می رسیدم و دوباره شمارش ماه و رسیدن به خورشید.

تا اینکه...

رسید، آمد و من با تمامی وجودم او را حس کردم.نگاه عاشقش را دستان گرمش را ،صدای قدمهایش را و روح بلندش را. عاشقم بود و مرا نیز عاشق خود کرد.و من در یافتم این همان ستاره ی آسمانم و همان فرشته کوچک زندگی من است.که سالها بدون اینکه بخواهم به دنبالش بودم.همان نیمه ی گمشده همان باران عاشقانه و  همان رویای شبانه .......

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
شروع تا مرگ
تاريخ: یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت :2:49 بعد از ظهر

بنام خداوند مهربان

تو را گم کرده ام امروز ... و حالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند ... و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند ، نمی دانی چه غمگینند ... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو ...
نمی دانم چه خواهد شد ... پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیر
کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه می میرم

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
عشق
تاريخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت :10:39 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق را درک کند

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
کودک افغان روزت مبارک
تاريخ: دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت :12:29 بعد از ظهر

بنام خداوندی  مهربان

سلام به همه دوستان گلم

خیلی آرزودارم کودکان افغانم مانند همه کودکان  دنیا درفضای صلح وامنیت  باشند

کودک افغان روزت مبارک  این روزبرهمه کودکان دنیا مبارک باد

آللو ای کودک افغان للو

طفلک بیداروودرمان للو

پای لچ دشت وبیابان للو

ای همه سوخشم وتوحیران للو

ای همه خواب وتوپریشان للو

آللوای کودک افغان للو

خانه خنک بسترخوابی توکو

دست نوازش گربابی توکو

دادرس ورنج وعذابی توکو

گونه پالیزه ونابی توکو

خورده به رخ سیلی دوران للو

آللوای کودک افغان للو

داشتی یک خانه گکی مختصر

دست نوازش به سرت ازپدر

بود لباس  تو منظم  به  بر

خوارنبودی به خدااین قدر

بی سروسامانهء دوران للو

آللوای کودک افغان للو

کودک من بارش وباران رسید

نوبتی بیدادزمستان رسید

رنج دگرغیرغم نان رسید

خواب هیزم دیدن طفلان رسید

طفلک بی رخت زمستان للو

آللوای کودک افغان للو

زین همه بیداد اگربرشوی

وارث این ملت اپترشوی

روزی اگرصاحبی لشکرشوی

قافله سالارمقررشوی

ظلم مکن برسرانسان للو

آللوای کودک افغان للو

صبرخداکن که خداعادل است

دادرس وچاره رهی مشکل است

ازمنوازحالی توکی غافل است

کوشش بیدادازاوباطل است

میرسد این قصه به پایان للو

آللوای کودک افغان للو

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
سال نومبارک
تاريخ: پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت :11:12 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

عید نوروزراپیشا پیش به تمام دوستان . هموطنان عزیزم هرگوشه دنیا که هستند داداش خیلی خیلی عزیزم محمد جان آزادی  تبریک و تهنیت عرض میدارم امیدوارم سال جدید برای همهء دنیا سال پرازخوشها باشد

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت :12:36 بعد از ظهر

بنام خداوندی مهربان

چه کسی می گوید من باور کردم ؟ چه کسی می گوید من فراموش کردم؟چه کسی می گوید آتش عشق در وجودم خاموش شده؟ چه کسی می گوید... حقیقت را نمی گوید... من هنوز باور نکردم ، من فراموش نکردم ، آتش عشق نیز هم چنان در وجودم شعله ور است. من هنوز شبها به یادت می خوابم و روزها بخاطر دلتنگی ات می گریم ، من هنوز مثل روزهای سرد زندگیم به تو و خاطره هایت می اندیشم.

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
روضه شب يازدهم ـ مصيبت شام غريبان
تاريخ: یکشنبه سی ام دی 1386 ساعت :12:33 بعد از ظهر

بنام خداوندی مهربان

نمي‌دانم امشب بايد از كدام غربت گفت؛ چه روضه‌اي خواند؛ و مصيبت كدامين غريب را بازگو نمود.

آيا از بدن پاره پاره حسين (ع) بگوييم كه عريان در گودال قتلگاه افتاده است؟ يا از بدن عباس علمدار كه نه سر در بدن دارد و نه دست؟

آيا از علي اكبر بگوييم كه صورت پيامبرگونش را بر نيزه برافراشته اند؟ يا از علي اصغر شش ماهه كه اينك در گهواره خاكي خويش به خواب ابدي رفته؟

آیا از ياران حسين (ع) بگوييم كه غريبانه در گوشه گوشه ميدان جان باخته اند؟ يا از كودكان حسين (ع) كه غم يتيمي و اسيري، يكجا بر آنان وارد شده است؟

از غريبي بگوييم يا از مظلوميت؟ از وفا بگوييم يا از پيمان‌شكنی؟ از عطش بگوييم يا از آتش؟ از عشق بگوييم يا از زينب؟

خوب نامي بر قلم گذشت.. زينب...

آري! بگذار از زينب بگوييم ؛ كه كربلا، از اينجا به بعد، از‌ آنِ زينب است و پيام كربلا، مرهون زينب.

بگذار از زينب بگوييم و از رنج‌هاي زينب. از زينب و از غصه‌هاي زينب. از زينب و از قصه‌هاي زينب. از زينب و از حماسه‌هاي زينب؛ و از زينب و از دل زينب ... و امان از دل زينب ...

اما از كدامين غم زينب بگوييم؟ از برادراني كه از دست داد؟ يا از برادرزادگانش كه يك به يك به ميدان رفتند و باز نگشتند؟ يا از پسرانش كه جلوي چشمان گریانش ذبح شدند؟

اگر چه زينب «ام المصائب» است و از كودكي داغ‌هاي فراوان ديده ــ ابتدا داغ بزرگ رحلت جدش پيامبر خدا (ص) و سپس مصيبت شهادت مادر جوان ــ و در جواني فرق شكافته پدرش علي (ع) را ديده است و سپس جگر پاره پاره برادر معصومش حسن مجتبي را... اما روزي مانند عاشورا نبود، و داغي مانند كربلا...

قصه ی بی سر و سامانی من گوش کنید

دوستان ، غصه ی تنهایی من گوش کنید

گر چه این قصه ی پر غصه به گفتن نتوان

نه به گفتن نتوان ، بلکه شنفتن نتوان

دختر دخت نبی ، «امِ مصائب» نامم

کرده لبریز ز غم ، ساقیِ گردون جامم

صبر ، بی تاب شد از صبر و شکیباییِ من

ناتوان شد خِرَد از درک و توانایی من

باغبانم من و یک سر شده غارت باغم

چرخ بگذاشته بس داغ به روی داغم

نه که چون جد عزیزی چو پیمبر دادم

پدر و مادر و فرزند و برادر دادم

پیشِ من ، در پسِ در ، مادرِ من آزردند

ریسمان بسته به مسجد ، پدرم را بردند

من هم اِستاده و این منظره را می دیدم

مات و وحشت زده می دیدم و می لرزیدم

بود در سینه هنوز آتش داغ مادر

که فلک زهر دگر ریخت مرا سوخت جگر

دیدم آن تاج سرم را که دو تا گشته سرش

بسته خونِ سر او هاله به دورِ قمرش

بعد از آن بود دلم خوش که برادر دارم

به سرم سایه ی دو سرو صنوبر دارم

غافل از آنکه غم و دردِ من آغاز شده

به دلم تازه درِ غصه و غم باز شده

رفت از دست حسن گشت دلم خوش به حسین

شد مرا روح و روان ، قوت دل ، نور دو عین

بعد از آن واقعه ی کرب و بلا پیش آمد

راه جانبازیِ در راه خدا پیش آمد

حضرت زینب (س) از صبح تا عصر عاشورا، داغ پنج برادر، پنج برادرزاده، چهار پسرعمو و سه پسرش را مشاهده کرد و شهادت دهها تن دیگر از بستگان و یاران برادرش را دید ؛ و شاید اینها همه در برابر رنج اسیری و در به دری ــ که تازه از امشب آغاز شد ــ بسیار اندک بود ...

روز طی گشت و نگویم که چه بر ما آمد

شب جانکاه و غم افزا و محن زا آمد

آن زمان کو که بگویم چه بدیدم آن شب

خارها بود که از پای کشیدم آن شب

چه بگویم چه شبی را به سحر آوردم

کوه غم شد دل و چون کوه به پای استادم

چون جنگ به پايان رسيد و رأس مطهر حسین (ع) را از بدن جدا كردند؛ به لباس‌هاي پاره پاره آن حضرت نيز رحم نكردند و عمامه، پيراهن، شلوار و كفشهاي امام (ع) را ربودند. شخصي به نام «بحدل» نيز هجوم آورد تا انگشتر حضرت را بدزدد اما بر اثر شدت جراحات و متورم شده انگشتان، نتوانست آن را بيرون آورد، پس خنجر كشيد و انگشت مبارك را بريد و انگشتر را درآورد…

اسب امام، با سر و مويي خون آلود به سوي خيمه‌ها رفت. زنان و دختران اهل بيت (ع) با ديدن اسب خونين و بي‌سوار، فهميدند كه ديگر بي‌كس و يتيم شده‌اند و صدا به گريه و شيون بلند كردند. «ام كلثوم» خواهر امام (ع) فرياد كشيد: «يا محمد! يا علي! يا جعفر! يا حسن! كجاييد كه ببينيد با حسين چه كردند؟…»

پس لشكر دشمن به سوي حرم پيامبر (ص) حمله كردند. از يك سو اين خيمه‌ها را آتش مي‌زدند و از سوي ديگر هر آنچه مي‌ديدند غارت مي‌كردند. آنان حتي به حجاب زنان نيز رحم نمي‌كردند و لباس‌هاي بانوان اهل بيت (ع) را مي‌كشيدند و مي‌بردند. زنان و دختركان، سربرهنه و هراسان، از خيمه‌ها فرار مي‌كردند در حاليكه خار و خس بيابان، پایِ برهنه آنان را می درید…

بانوان حرم، كه از خيمه‌ها به سوي بيابان دويده بودند، ناگاه با گودال قتلگاه و پيكر بي‌سر حسين (ع) روبرو شدند. راوي مي‌گويد: به خدا فراموش نمي‌كنم زينب دختر علي (ع) را كه زاري مي‌كرد و به آواز سوزناك مي‌گفت: «يا محمداه! صلی عليك مليك السماء، هذا حسين مُرمل بالدما مقطع الاعضاء، و بناتك سباتا، و إلی الله المشتكی ...» يعني: «يا محمد! فرشتگان آسمان بر تو درود فرستند! بنگر كه اين حسن توست، به خون آغشته، با اعضايي از هم جدا گشته. بنگر كه اين دختران تو هستند، اسير شده و در بيابان‌ها رها گشته. به خدا شكايت بريم، و به علي مرتضي و فاطمه زهرا و حمزه سيدالشهداء. يا محمد! اين حسين توست كه در اين دشت افتاده، به دست زنازادگان كشته شده و باد صبا گرد و غبار بر پيكر او مي‌پراكند. اي اصحاب محمد! برخيزيد و ببينيد كه اينها فرزندان مصطفايند كه اينگونه اسير شده‌اند…» مویه زینب آنقدر دلخزاش بود که دشمنان و دژخیمان را نيز گريان کرد.

آنگاه «سكينه» پيكر مبارك پدرش حسين (ع) را در آغوش گرفت و شروع به زاري ‌كرد ؛ تا اينكه جماعتي از اعراب چادرنشين ريختند او را كشيدند و از بدن پدر جدا كردند.

لشكريان يزید كه به غارت خيمه‌ها مشغول شده بودند، به خيمه‌اي رسيدند كه علي بن الحسين السجاد (ع) در آن بيمار و تب آلود افتاده بود. «شمر بن ذي الجوشن» شمشير كشيد تا او را بكشد، اما عده‌اي از همراهانش به او نهيب زدند: «آيا شرم نمي‌كني و مي‌خواهي اين جوان بيمار را هم بكشي؟» شمر گفت: «فرمان امير است كه همه فرزندان حسين را بكشم». همراهان با شدت مانع وي شدند تا سرانجام دست از اين كار برداشت… و خداوند در زرهي از بيماري، جان وليّ خويش را حفظ فرمود.

سپس دشمن دني، رذالت و پستي خويش به منتها رساند ؛ «عمر سعد» در بين لشگريانش فرياد كشيد: «چه كسي حاضر است كه بر پيكر حسين، اسب بتازاند؟» ده نفر ـ که راویان شهادت داده اند هر ده، حرامزاده بودند ــ حاضر شدند كه اين جنايت و وقاحت بزرگ را انجام دهند. پس اسب‌ها را آماده كردند و آنان را بر پيكر بي‌سر و قطعه قطعه امام (ع) تازاندند؛ آنگونه كه استخوان‌هاي سينه امام شكست و نرم شد…

(اي قلم! چگونه اين جملات را مي‌نگاری و از شدت مصيبت، خشك نمي‌شوی؟‍ ای دست! چگونه مي‌نويسي و نمي شکني؟!) ...

اينك، حال زينب را تصور كنيد… از يك‌سو ، شاهد اين مصيبت‌هاي پي در پي و جانسوز است؛ از سوي ديگر بايد مراقب فرزند بيمار برادر باشد؛ و از سوي ديگر بايد دختران و زنان حرم را از بيابان‌ها جمع نماید و زير خيمه‌هاي نيم سوخته گرد آورد…

صحراي كربلا مي‌رفت كه تاريك و تاريك‌تر شود ؛ و گرگان گرسنه، در جاي جاي آن به دنبال دختركان و طفلان مي‌دويدند تا شايد گوشواره‌اي از گوش آنان بكشند یا خلخالي از پاي آنان بربايند…

زينبا! چه كشيدي آن شب، در آن شام سیاه غريبان…

 

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
سیب
تاريخ: شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت :10:10 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

 

خدا يک سيب را ديشب براي من تعارف کرد

غم يک آرزوی  تازه در قلبم تصادف کرد

خدا یک کهکشان امید را بخشید برقلبم

خدا از گونه هایش چون خودش تابید بر قلبم 

خدا خود عاشق عاشقترين چشمهايش شد

خدا يک کوچه زيبايي ميان رد پايش شد

خدا هم عاشق سیبست عاشق تر ز آدم ها

خدا هم میشود آهسته از معنای او معنا 

خدا خودرا ميان چشمهاي او تماشاه کرد

عجيب يک لذت ميبردتا او ديده را واکرد

خدا ترياک لبهاي دو دنيا را به لبهايش

تعارف کرد و محموم ساخت از يک جام پهنايش

خدا هم از نگاهش چوب و خار و گل بيرون آورد

خدا از تاک لبهايش عجب الکل بيرون آورد

خدا با نغمه ی روح خودش در  قالب او ریخت

و اورا همچو سیبی سرخ در شاخ دلش آویخت

خدا از چهره ی مهتابیش باغ و بهار آورد

خدا در روسری او انار قندهار آورد 

خدا از يک نگاه نازنينش بي سرو پا شد

که تا او  پيش چشمانش مثال غنچه ی واشد 

خدا اورا براي خود بيرون آورد دانستم

مرا بدنامیی بدنام ها کرد و ندانستم.................

شعرازدوست عزیزم آقای زبیر" هجران "

Click for Full Size View

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
سرنوشت
تاريخ: دوشنبه دهم دی 1386 ساعت :10:4 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

 این سرنوشت من است..!

روز ها می گذرد ...لحظه ها سپری می شود ....عمر بر باد می رود ...پشت سرت را که می بینی پر از دل تنگی و حسرت است و وقتی به روبه رویت می نگری هیچ نمی بینی جز تنهایی و بی هدفی....از کجا آمدی و به کجا میروی ٬ خودت هم نمی دانی ....از کوچه پس کوچه های عشق گذشته ای یا رهگذر کوچه ی تنهایی بودی؟ ....نمی دانم عطر بهار را استشمام کرده ای یا نه ولی حالا که همسفر خزانی!! بارها  خزانی شدنت را دیده ام ...و می دانم که سالهاست که همدمت اشک است .......................... نمی دانم چه میشود

Click for Full Size View

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
انتظار
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :2:8 بعد از ظهر

بنام خداوندی مهربان

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

Click for Full Size View

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تورامیخواهم
تاريخ: چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت :2:23 بعد از ظهر

                بنام خداوندی مهربان
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، بعد از تو عاشقی را بی معنا می دانم! 
گفته بودم که تو اولین و آخرینی ، ای سرآغازم من پایان را نمیخواهم! 
می دانی که چقدر دوستت دارم؟ بدان و باور داشته باش که یک دنیا دوستت دارم! 
این حرفهایم شعار نیست ، دل می گوید و من نیز حرف دلم را مینویسم! 
بدون تو این دنیا را نمیخواهم ای دنیای من! 
حالا که آمدی و مرا عاشق خودت کردی ، رهایم نکن! 
حالا که این قلب مرا از عشقت شعله ور کردی ، آب سرد بر روی آن نریز و مرا  
ناامید به فرداهایم نکن! 
بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باور داشته باش که جز تو کسی را نمیخواهم!
تو را میخواهم و آن دستان مهربانت ، در کنار تو بودن را میخواهم و نگاه به آن  
چشمان زیبایت ، جدایی و نفرت را نمیخواهم! 
بدون تو شوقی برای نفس کشیدن ندارم ، تو همنفس منی ، بی تو حسی برای تنها 
 نفس کشیدن ندارم! 
ستاره های آسمان شاهد دو چشم خیسم هستند ، دو چشمی که از دلتنگی تو لحظه 
 به لحظه خیس است ! بدون تو ستاره های آسمان باید به عزای چشمانم بنشینند! 
بدون تو زیبایی های این دنیا را نمیخواهم ، دریا و نم نم باران را نمیخواهم ! 
دریا را میخواهم آن لحظه که تو در کنارم باشی و دستت درون دستهایم باشد! 
باران را آن لحظه میخواهم که هر دو با هم خیس خیس بدون هیچ چتر و سرپناهی  
زیر آن قدم بزنیم! بدون تو این زندگی را نمیخواهم ، باورش سخت است اما ... 
من تنها تو را میخواهم!

Click for Full Size View

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
تنهایی
تاريخ: چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت :10:23 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

هیچ کس با من در این دنیا نبود

هیچ کس مانند من تنها نبود

هیچ کس دردی ز دردم برنداشت

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت 

هیچ کس فکر مرا باور نکرد

خطی از شعری مرا از بر نکرد

 هیچ کس معنای آزادی نگفت

در وجودم رد پایش را نجست

هیچ کس آن یار دلخواهم نشد

هیچ کس دمساز و همراهم نشد

 هیچ کس جز من چنین مجنون نبود

در کلاس عاشقی دلخون نبود

 TinyPic image

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
فال حافظ
تاريخ: چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت :12:23 بعد از ظهر

بنام خداوندی مهربان

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ... پاسخم گو به نگاهی که زبان من و تو است

هجرت بی رحمانه ی او مبداء تاریخ شب های من شد .... راستی مدت هاست برایم فال حافظ نگرفته ای !

هجرت تو .... هیهات .... !!! امسال سال چندم هجری است !

TinyPic image

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
درکنارتوباشم
تاريخ: چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت :11:13 قبل از ظهر

بنام خداوندی مهربان

وای اگر روزی نگاه تو مال من شود،شانه تو تکیه گاه من شود،آنوقت قصر تنهایی من فرو میریزد و من در کلبه تو به همه آرزوهایم خواهم رسید.در بیکران وسعت دیدگانم، تو را دست نیافتنی می پندارم.ای تنها بهانه من برای زندگی...نفس می کشم به امید آنکه روزی همنفس تو باشم،زنده هستم به امید روزیکه با تو زندگی کنم...ای کاش میدانستی که همه آرزوهایم اینست که به یک آرزویم برسم!بهترین و شیرین ترین و تنها آرزویم.......... "می خواهم لحظه مرگ در کنار تو باشم

TinyPic image

TinyPic image

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
دوستت دارم
تاريخ: دوشنبه چهاردهم آبان 1386 ساعت :2:12 بعد از ظهر

بنام خداوندی مهربان

حال میخواهم زندگیم را با رنگ سیاه بنویسم با خط دل بنگارم و با کلام عشق آغاز کنم که شاید اینبار در این جاده ی تاریک سیاه بتوانم تنها با نور عشق زندگی کنم....

TinyPic image

نوشته شده توسط صدف سادات | موضوع: | لينک ثابت |
   طراح زيبا ترين قالب هاي بلاگفا : كيانوش انصاري